شام آخر

 
 
About Me

My Blog
My Archive
My Categories

 
Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
چهره فراموش شده عشق...

این روزهای نحس تموم شدنی نیست...

خیلی حالم بده...

فکر خود کشی یه لحظه راحتم نمیذاره...

تصویر یه رگ پاره شده...

چکه های سرخ خون...

که سرخی فرش رو سرختر می کنه...

شاید همین روزا این تصویر به حقیقت بپیونده...

شاید این سرخی خیلی ها رو به خودشون بیاره...

شاید چهره فراموش شده  عشق رو به خاطر بیارن...

اگه این اتفاق بیفته این سرخی ارزش داره...

,


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
بی عنوان

این روزا خیلی حالم بده

خیلی

دلیلش هم تو این مصرغ حضرت حافظ به خوبی گفته شده

                          گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

                                              گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

+ نوشته شده در  ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
کجایی ماه من؟

این چند روزه خیلی دلم گرفته

خیلی هوای ناصر رو کردم

این روزا خیلی دلم میخواد «روی شب پا بذارم»

خیلی دلم میخواد «ماه من» غرق رو بشکنه و بیاد بیرون

مرگ رو دلم میخواد بکشم

دلم میخواد این عقل لعنتی رو که میگه دیگه ناصر نیست رو نابود کنم

این عقلی که میگه اون حنجره طلایی رویایی دیگه نیست

لعنت بر این دنیای بی رحم

به قول حضرت

«آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را»

این روزا این ترانه ش خیلی با قلب و روحم صحبت می کنه

ترانه ماه من از آلبوم «عشق است»

متن آهنگ و صدای ماندنی ناصر رو براتون قرار میدم

ابیاتی رو که رنگ قرمز زده شده خیلی با قلبم صحبت می کنه

------------------------------------------------------------------------------

از خانه بیرون میروم اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شهر
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
هر شب صدای پای تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
تا سایه ای دیدم شبیهت نیست . اما حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من . بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را . یکنفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ماه امشب
طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیگدار . امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

بشنوید

 

+ نوشته شده در  ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
عشق و انتخاب

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » 
 

+ نوشته شده در  ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
عشق و زمان

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

+ نوشته شده در  ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
حیران

گاهی اوقات اینقدر دلت می گیره که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداری
دلت می خواد یک کوه برف باشه و تو توش مدفون بشی
از قبر خاکی بدم میاد
دوست دارم قبرم از برف باشه
وقتی حوصله هیچی رو نداری هیچ کس هم احساس می کنی خوصله تو نداره
حتی مرگ!!
احساس می کنی مرگ هم ازت فراریه!
با خودت فکر می کنی کاش لااقل این یکی حوصله تو داشت
چون تو حسابی حوصله شو داری
کسی نمیدونه مرگ از دست من کجا قایم شده؟!
هرکس آدرسشو بهم بده ممنون میشم
کامنت بذارید برام

آدرس...

+ نوشته شده در  ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
دنیای سنگی

تو این دنیا همه چی سنگی شده


کشور سنگی


شهر های سنگی


خونه های سنگی


آدمای سنگی


دلمون خوش بود به این


که آدما قلبشون گوشتیه


اما این اواخر فهمیدم همون یه تیکه گوشتم شده سنگی


وقتی آسمون سنگی شد و خدا انگار خوابید


همون یه تیکه گوشتم سنگ شد

بدا به حال ما

+ نوشته شده در  ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
دو نابینا

مطلبی دیشب به دستم رسید که خیلی به دلم نشست:

تو دنیا دو نابینا میشناسم
 
یکی تو که هیچوقت عشقم رو ندیدی
 
یکی دیگه من که جز تو کسی رو ندیدم
 
این رو من خودم با تمام وجود تجربه کردم
 
خیلی تلخه

و خیلی دردناک
 
خیلی..

+ نوشته شده در  ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦
پرواز...

و من روزی پرواز خواهم کرد...

با بال های مرگ...

وه که چه دلنشین است آن پرواز...

اما باز خواهم گشت تا انتتقام گیرم...

از دزدی که قلبم را دزدید...

و آن را زیر پاهای سنگین بی احساسی شکست...

نفرین بر او باد...

نفرین...

نفرین...

نفرین...

+ نوشته شده در  ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()  
 
چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
دل های بزرگ و خطاهای کوچک...

گاهی وقتا بعضی روزا بد جوری دلم می گیره

باز یه بغض تلخ و تنها توی هق هقم می شینه

نه ترانه مهربونه نه کسی دل نگرونه

حال این من خرابو کسی جز من نمی دونه

(شاعر رو یادم نیست)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الانم یکی از همون روزاست...

اصلا تمام این روزای آخر همین طوریه...

بغض دارم...

یه بغض تلخ...

که فقط تلخیشو خودم می فهمم...

بغضی که داره خفه م می کنه...

ولی فریادرسی نیست...

اصلا فریادی نیست که فریادرسی باشه...

فریادی اگه بزنم تازه اگر بغض لحظه ای اجازه بده...

همه میگن خودت خواستی...

چقدر گفتیم نکن؟...

چقدر گفتیم دوباره شروع نکن...

چقدر گفتیم این آدم همون آدمه...

ولی تو گوش نکردی...

خب با این اوصاف من چی دارم بگم؟...

چرا آدما قول هایی که به هم میدن زیرش می زنن؟...

چرا به این سادگی عشق رو به لجن می کشن؟...

مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟...

کاش می دونستیم برای گذشتن از خطاهای گوچک...

دل های بزرگ لازمه...

کاش این رو هم می دونستیم که دل های بزرگ رو خودمون می سازیم...

خودمون به دستش میاریم...

کاش تا دیر نشده دل های شکسته همدیگرو با بند بخشش بند می زدیم...

کاش یادمون نره ما هم خطاهایی کردیم که دیگران ما رو بخشیدن...

ما هم به شکرانه این بخشش دیگران رو ببخشیم...

امروز ببخشیم...

فردا شاید خیلی دیر باشه...

+ نوشته شده در  ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ  توسط داوود  نظرات ()