گاهی وقتا بعضی روزا بد جوری دلم می گیره
باز یه بغض تلخ و تنها توی هق هقم می شینه
نه ترانه مهربونه نه کسی دل نگرونه
حال این من خرابو کسی جز من نمی دونه
(شاعر رو یادم نیست)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
الانم یکی از همون روزاست...
اصلا تمام این روزای آخر همین طوریه...
بغض دارم...
یه بغض تلخ...
که فقط تلخیشو خودم می فهمم...
بغضی که داره خفه م می کنه...
ولی فریادرسی نیست...
اصلا فریادی نیست که فریادرسی باشه...
فریادی اگه بزنم تازه اگر بغض لحظه ای اجازه بده...
همه میگن خودت خواستی...
چقدر گفتیم نکن؟...
چقدر گفتیم دوباره شروع نکن...
چقدر گفتیم این آدم همون آدمه...
ولی تو گوش نکردی...
خب با این اوصاف من چی دارم بگم؟...
چرا آدما قول هایی که به هم میدن زیرش می زنن؟...
چرا به این سادگی عشق رو به لجن می کشن؟...
مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟...
کاش می دونستیم برای گذشتن از خطاهای گوچک...
دل های بزرگ لازمه...
کاش این رو هم می دونستیم که دل های بزرگ رو خودمون می سازیم...
خودمون به دستش میاریم...
کاش تا دیر نشده دل های شکسته همدیگرو با بند بخشش بند می زدیم...
کاش یادمون نره ما هم خطاهایی کردیم که دیگران ما رو بخشیدن...
ما هم به شکرانه این بخشش دیگران رو ببخشیم...
امروز ببخشیم...
فردا شاید خیلی دیر باشه...